تاریخ انتشار: 1396/5/24
گوهر قدسی (1)


1

شيخ صدوق در کتاب‌های «عيون الاخبار» و «توحيد» و عبدالله بن جعفر حميری در کتاب «قُرب الاسناد»، اين حديث قدسی را از زبان امام رضا عليه‌السلام بازگفته‌اند.
نخست متن عربی اين حديث زيبای قدسی، و آن‌گاه برگردان آزاد آن را به فارسی را بخوانيد:

 

يا ابن آدم!
بمَشيّتی کنتَ أنتَ الّذی تَشاءُ لِنفسِک مَا تَشاء
وَ بقوّتی أدّيت فَرائضي
وَ بِنعمَتی قَويتَ عَلی مَعصيتي
جَعَلتُک سَميعاً بصيراً
مَا أصَابَک مِن حَسنة فَمِن الله
وَ مَا أصَابَک مِن سَيّئة فَمِن نَفسِک
وَ ذلک أنّی أولَی بِحَسَناتِک مِنک
وَ أنتَ أولی بِسَيّئاتِک مِنّي
لَا اُسألُ عَمّا أفعَل وَ هم يُسألون


ای همه کسانی که از تبار آدم زاده شده‌ايد!
ای همه‌ انسان‌هايی که از آغازِ آمدنِ آدم تا پايانِ جانِ عالم، پای بر اين تيره خاکدان نهاده‌ايد!
روی سخن من با همه شما است؛
ای همه!
ای شمايی که سرشتی يکسان داريد و طينتی همانند، که همه فرزندان يک آدم هستيد و از نسل يک انسان!
ای آدمی‌زاده!
ای انسان!
زنهار که ديو درشت غرور بر تو چيره گردد!
هوش‌دار؛ مبادا دام فراخ فريب تو را در ربايد!
بترس که همه چيز را از خود دانی!
و بدان که:
اگر در خود اراده‌ای استوار يافته‌ای و ديده‌ای که توانِ خواهش داری؛
اگر می‌توانی اين را بخواهی و آن را نخواهی؛
اگر اين خواستن‌ها و نخواستن‌های خود را گواهِ گستردگی قلمرو اراده خود ديده‌ای؛
بدان:
به خواست من است که خواسته‌های پيدا و پنهان خود می‌خواهی،
اگر من نمی‌خواستم، هرگز تو را يارای آهنگ اين و آن نبود،
اگر من اراده نکرده بودم، هرگز در تو اراده‌ای نبود؛
هرگز خواستنی نبود،
خواهشی نبود.

ای آدمی‌زاده!
اگر فروتنانه به نياز آمدی و خاشعانه به نماز ايستادی، و روزان و شبان بارها و بارها سر بر سجده بندگی نهادی؛
اگر راز ژرف لب فرو بستن را يافتی و روزه گرفتی، و از بام تا شام، کام خويش ناکام گذاشتی؛
اگر دستِ دهش داشتی و با مايه مالِ خويش، دست اين و آن ستاندی؛
اگر پای رفتن داشتی و پی‌درپی به پيکار با پليدی‌ها برخاستی؛
اگر حريم آن چه را که بر تو واجب کرده‌ام حرمت داشتی و پاييدی؛
اگر پنداشتی که اين همه را تو خود کردی؛
چندان به خويشتن مناز،
و بدان که
اگر قدرت پايدار من نبود، هرگز تو را نه يارای ايستادنِ بر نرم‌جای بود و نه توان رفتنِ در تنگ‌راه؛
اگر نيروی جاودان من نبود، هرگز تو را نه دستی بود برای دادن و نه پايی برای پيمودن؛
بدان
از پسِ قدرتِ لايزال من است که تو واجبات خود انجام داده‌ای.

ای آدمی‌زاده!
اگر سر بر تافتی و بند گسستی و فرمان نبردی؛
اگر خشم آوردی و مستانه بر اين و آن شوريدی؛
اگر چهره در هم کردی و خود را خداوشانه بر عرش نشاندی؛
اگر زيردستان را با نگاهت، حتی آزردی؛
اگر بر دوستانت مروّت نکردی؛
اگر پاس حريم خويشان نداشتی؛
چونان سرمستان باده قدرت، گردن مکش،
و بدان
هم به نعمت من است که تو بر اين نافرمانی‌ها حتي، نيرو گرفته‌ای.

ای آدمی‌زاده!
تو حتماً خوب می‌دانی که
گوشی داری برای شنيدن؛
و چشمی برای ديدن؛
شنيدن خوبی‌ها و بدی‌ها،
و ديدن زشتی‌ها و زيبايی‌ها.
اگر تو را گوشی نبود، تو را چه لذتی بود از آواز چکاوکان؟
اگر تو را چشمی نبود، تو را چه بهره‌ای بود از اين همه زيبايی؟
هيچ آيا انديشيده‌ای که اين گوش و اين چشم را چه کس به تو ارزانی داشته؟
هيچ آيا اين انگاره در خود پرورانده‌ای که اگر اين دو اندام خُرد نبود، تو را نه توان شنيدن بود و نه يارای ديدن؟ تو را نه لذتی بود و نه بهره‌ای؟

ای آدمی‌زاده!
تو کيستی که به گوش و چشم خويش بر زمين و زمان ناز آوری؟
به‌راستی، تو کيستی؟ و من کيستم؟
اينک من به يادت می‌آورم؛
اينک من خاطر تو را آماج تيری می‌سازم تيزپر و دوررس و آگاهی‌بخش،
و آشکارا می‌گويم تا بداني:
من همانی هستم که به تو گوش بخشيدم تا پذيرايی نغمه‌های اين جهان شوی و چشم دادم تا تصوير گيتی را در خودت نقش بندی؛
من همانی هستم که تو را شنوا کردم و بينا کردم.

ای آدمی‌زاده!
جلوه‌های خوب و بد زندگی خويش را در پيش چشمانت گذار
نواهای زيبا و زشت زندگی خويش را در گنجينه گوشانت گذار
خوبی‌ها را برشمار، بدی‌ها را درنگر
سرچشمه همه زيبايی‌ها را بجوی، ريشه تمام زشتی‌ها را بياب
چه می‌بينی؟
آيا جز اين که اکنون به تو خواهم گفت؟
آن چه را تو برشمرده‌ای و درنگريسته‌ای و جسته‌ای و يافته‌ای،
در دو جمله برايت باز خواهم خواند:
«هر نيکی که به تو رسد، از سوی خدا است
هر بدی که به تو رسد، اما از سوی خود تو است»
آيا نه چنين است؟
آيا نيکی‌ها را يک‌جا در زلال مقدّس خدا نيافته‌ای؟
آيا بدی‌ها را يک‌سره در سياهی‌های تيره خود نديده‌ای؟
اگر خيری به تو رسيده و شادمانه بر بال‌های سپيد آسودگی تا اوج پرواز کرده‌ای، آيا از اراده و توان و نعمت خدا نبوده است؟
اگر در زشتی و ناپاکی و بدی در غلتيده‌ای، و دشواری و ناهمواری ديده‌ای، آيا جز خود کسی را نکوهيده‌ای؟
زمين و زمان و آسمان و ريسمان را گناهی نيست؛ آن‌ها را به هم مباف،
سپيد و سياه، و روشن و تاريک را نيک بنگر
سپيدی‌ها و روشنی‌های زندگانی‌ات همه از آن من است،
و سياهی‌ها و تاريکی‌هايش همه از کرده‌های ناشايست خودت.

چرا؟
حتماً از خود خواهی پرسيد:
چرا چنين؟
راز و رمز اين نکته به تو خواهم گفت،
و زان پس تو يکی از کليدهای اسرار را در دستان خود خواهی يافت.
کردار من و رفتار خود را بسنج
بزرگی و خدايی من و سرشتِ انسانی خود را ببين
اين‌ها را کنار هم بگذار و خود به داوری بنشين:
آيا منِ خدا به نيکی سزاوارترم يا تويی که انسانی؟
آيا تو اِی انسان، به بدی شايسته‌تری يا من که خدايم؟
اقتضای خدايی من خوبی و نيکی است
و اقتضای انسانی تو نافرمانی و سربرتافتن،
آيا در اين ترديدی داری که من به نيکی‌های تو سزاوارتر هستم از خودت؟
و تو به بدی‌های خودت سزاوارتر هستی از من؟
پس اين تو هستی که بايد بر کرسی بازخواست نشينی!
اين تو هستی که بايد در برابر انبوهی از پرسش‌های بلند و کوتاه، جواب پس بدهي!
از کرده‌های خدايی من کس نخواهد پرسيد؛ هيچ کس!
پرسش‌نامه‌های پياپی به سوی تو است که گسيل می‌شود تا آن‌ها را يکايک پاسخ دهی،
علامت‌های بزرگِ سؤال بر کرده‌های انسانی تو آدمی‌زاده‌ است که نقش می‌بندد و تو خود را در برابر آنها بی‌سلاح می‌بينی.
عرش خدايی من از سؤال تهی است
بر عرش خدا نشانی از پرسش نيست
از من مپرس، روی سؤال را سوی خويشتن کن و خود پاسخ ده!


Copyright @ 1998 - 2017 Imam Reza (A.S) Network , All rights reserved.