گوهر قدسی (3)

3

امام رضا (ع) از رسول الله (ص) چنين نقل کرده‌اند:

إن جبرئيل الروح الأمين نزل علی من عند رب العالمين، فقال:
يا محمد!
عليک بحسن الخلق،
فإن سوء الخلق يذهب بخير الدنيا و الآخرة
.


وه که چه شادمانم امروز!
سپيده که زد، خنده‌اش را ديدم که بر پهنای صورتم غلتيد
نماز را امروز بر سجاده‌ای گزاردم از عشق
تسبيحی که در دست گرفتم، دانه‌هايش همه از جنس رؤيا بود
خورشيد که بالا آمد، مِهرش را بر پوستم پاشيد
گرده نانی که بر سفره برکت نهادم، گويی از خوان مقدس آمده بود
از سرای خود که بيرون آمدم، درهای خانه را نسيمی برخاسته از آسمان بر رويم گشود
کوچه، خيابان، ميدان، بازار، مردم، و در و ديوار را با من نگاهی مهربانانه بود؛ که پيش‌تر آن را به ياد ندارم
خاک عطری ديگر دارد، امروز
درخت برگی شاداب‌تر دارد، امروز
آب زلال‌تر است امروز
آسمان آبی‌تر است امروز
امروز دست‌های مادر ابريشمين است، ابريشمين‌تر
امروز زلف دلبر دلربا است، دلرباتر
وه که چه شادمانم امروز!

از خود می‌پرسم:
راز زايش اين شادی را کجا بجويم؟
کليد اين گنج‌خانه را در زير کدام تيره‌سنگ اين دشت به چنگ بياورم؟
رمزگشای اين خانه اسرار را در ميان برگ‌های کدام درخت تناور آويخته‌اند؟
پاسخ‌نامه اين معمّای سترگ را بر فراز کدام کوه بلند پنهان کرده‌اند؟

زنجيره پرسش‌هايم را پايانی نيست که خواب دوباره مرا درمی‌ربايد
دشتی می‌بينم همه آلاله
تپه‌ای می‌بينم همه از مخمل سبز
دريايی می‌بينم همه زلال
و قايقی با دو پاروی ساخته از چوب درختان بلند بلوط
آرام گرفته در کرانه آب
دريا مرا چشم می‌کشد
قايق مرا می‌خواند
و از آن سو، تپه مخملين و دشت آلاله‌های سرخ به من خوش‌آمد می‌گويند
خواب‌های بی‌رؤيای من سپری شده، و فصلی تازه فرا رسيده است
رؤياهای من همه داستان فردا است
فردای پرشکوفه
فردای روشن
امروزِ من همه در شادمانی گذشت
و فردايم نيز حکايتی از شادمانی دارد
سرگشتگی من بی‌پايان است، و پرسش‌های من بی‌شمار
که ناگاه فانوسی روشن می‌شود و مرا ره می‌برد، بی آن که کسی به چشم آيد
فانوس از پيش و من از پس
می‌رود و می‌روم، می‌رويم و می‌رويم
از زير درختان تناور، از روی ريگ‌های درشت، از فراز سنگ‌های ستبر، از نی‌زارهای مبهم و گنگ، می‌گذريم و می‌گذريم
به سرايی می‌رسيم؛ همه نور، فانوس رنگ می‌بازد، نور می‌بازد، خاموش می‌شود
و من می‌مانم و دنيايی از روشنايي
دامن‌دامن نور بر من می‌تراود
عطری در فضا می‌پراکند
و صدايی برمی‌خيزد
از سرچشمه‌ای ناپيدا
و می‌پرسد که:
اين همه را ديدی؟
خوش داری آيا که اين همه هيچ‌گاه از تو دريغ نشود؟
پس دست به کار شو و خود آن را از خود دريغ مدار
می‌پرسم: چگونه؟
می‌گويد: با روی خوش، با خوی خوش،
با رفتاری که کس از تو در رنجش نيايد،
با گفتاری که کس از تو نيازارد،
با کرداری که ذات مقدس خدا را خوش آيد،
با پنداری که او به تو آموخته است.
اين چنين باش،
زندگی همواره بر تو چنين خواهد ماند
و در آن سرای نيز آسوده خواهی بود
و رؤياهايت برای فردا زنده خواهد شد
و گرنه، مخواه
که تو را آرزويی باشد!
که تو را رؤيايی باشد!
که تو را اميدی باشد!
که روزگاری خوش را چشم داشته باشی!