غريب آشنا؛ نسرين قدرتی

تو یادگار هفتمین سپیده‌ای
شُکوهِ ماندنی‌ترین قصیده‌ای

اشارَتی زبیکرانِ روشنی
که از دیارِ بی‌نشان رسیده‌ای

ستاره حریمِ سبزِ فاطمه
ز بی‌نهایتِ خدا دَمیده‌ای

بهارِ سبزِ باغ‌های آرزو
امامِ قصه‌های ناشنیده‌ای

گلِ نجیبِ باغِ آفرینشی
که در دلَم بهار آفریده‌ای

تو قلبِ عاشقانِ هر زمانه را
به لطف و بخشش‌ات خریده‌ای

تو مُنتهای مهر و رحمت خدا
ز هر چه غیر اوست دل بُریده‌ای

زِ مهربانیات، زِ دل‌ستانیات
چه نقش‌ها به لوح دل کشیده‌ای

میان لاله‌های سرخِ آشنا
غریبِ آشنا! تو برگزیده‌ای

ز ساغرِ کرامتِ محمّدی
زُلال نورِ معرفت چشیده‌ای

ز باغ‌های بی‌زوال سَرمدی
سَبد‌سَبد گل حضور چیده‌ای

دلا! ز شوق لحظه زیارتی
چه عاشقانه از قفس پریده‌ای!

بهار شد دوباره باغِ باورم
زعشق تو که روشنای دیده‌ای

به شام غربتِ سیاه عالَمی
طلوعِ فجرِ هشتمین سپیده‌ای