آن روزهای دوست‌داشتنی. 2. سرای آشنا

ما کوچک بودیم و شهر برای ما بزرگ بود.
تا زمانی که در کوچه‌های دور و بَر خانه‌مان پرسه می‌زدیم، غریبه‌ای به چشم نمی‌آمد، همه را می‌شناختیم،
همه چیز رنگ و بوی آشنا داشت، آدم‌ها، خانه‌ها، درخت‌ها، جوی‌ها، سنگفرش پیاده‌روها و تک‌وتوک ماشین‌هایی که در خیابان‌های خلوت می‌رفتند و می‌آمدند.
راننده‌های اتوبوس را هم می‌شناختیم و حتی می‌دانستیم که چه روزها و چه ساعت‌هایی از خیابان ما می‌گذرند.
فروشنده‌ی دوره‌گردی که هر روز یک بغل کاغذ را همراه می‌آورد و با صدای زیر و کشیده‌اش نام روزنامه‌های دوقلو را فریاد می‌زد، برای ما چهره و صدایی شناخته‌شده داشت.
اما همین که دو سه تا خیابان آن‌سوتر می‌رفتیم، گویی به سفر رفته بودیم.
باید با بزرگ‌ترها همراه می‌شدیم، باید دستمان را می‌گرفتند و از خیابان ردمان می‌کردند، باید گوشه‌ی چادر مادر را می‌چسبیدیم تا بچه‌دزدها ما را با خود نبرند، باید چشم از قدم‌های پدر برنمی‌داشتیم تا مبادا که راه را عوضی برویم.
خانه‌ی مادربزرگ و عمو و دایی و خاله آن سوی شهر بود و برای رفتن به خانه‌ی آن‌ها باید به سفر می‌رفتیم؛
سفری که برای ما کودکان غالباً بیش‌تر از یک روز به درازا می‌کشید، بزرگ‌ترها برمی‌گشتند و ما می‌ماندیم تا با محله‌های غریبه آشناتر شویم، تا چشم و گوشمان باز شود و دنیای بزرگ‌تری را بشناسیم.
و در این میانه، من یک بهانه‌ی دیگر هم برای سفر داشتم؛ دیدار با تو، که خانه‌ات دور اما آشنا بود،
گاه روز و گاه شب، گاه کوتاه و گاه طولانی، گاه با پدر و گاه با مادر می‌آمدم، اما همیشه خودم بودم؛ خودم.
دستم در دست مادر بود، اما دلم با تو، گام در جای گام پدر داشتم، اما چشمم دوخته به خانه‌ی تو، همان سرای آشنای خودم.
تو بزرگ بودی و من کودکی که می‌پنداشتم مرا به چشم بچه‌ای کوچک می‌نگری،
بازیگوشی آمده از راه دور، چسبیده به بزرگ‌ترها، اما عاشق، اما شیفته، اما با سر دویده به دیدار دوستی بس بزرگ‌تر از خودش.
حتماً شنیدی که در همان عالم زیبای کودکی، برایت می‌خواندم: «گر تو را با ما تعلّق نیست، ما را شوق هست».