آن روزهای دوست‌داشتنی. 3. شميم کوی يار

آخرین روزهای بهار، شکوفه‌های صورتی درختِ بهِ خانه‌مان ریخته بود و آهسته‌آهسته برگ‌های سبز تازه جای آن‌ها را می‌گرفت،
بنفشه‌های رنگ‌رنگ باغچه تا روی آجرهای چهارگوش کف حیاط، که وقتی آب می‌خورد بوی خوش خاک از آن می‌تراوید، دویده بود،
و من شب را روی بهارخواب خفته بودم.
هنوز تیغ برّنده‌ی آفتاب از نیام بیرون نیامده، آسمان اما خبر آمدن خورشید را زودتر دریافته و رنگ باخته بود،
ستاره‌ها هم‌چون مسافران یک‌شبه، سفره‌ی خود را برچیده و کوچیده بودند،
ماه هم که تا ساعتی پیش در پهنه‌ی سپهر خود را به نمایش گذاشته بود، درخشش چشمگیری نداشت.
این‌ها همه از روزی تازه حکایت می‌کرد.
ولی هنوز از هیاهوی روز خبری نبود و از شهر صدایی برنمی‌خاست؛
چندان که آهنگ بال گنجشک‌ها هم که سرمست از بهار نورسیده از این شاخه به آن دیوار و از آن‌جا تا لب حوض آب می‌پریدند، شنیده می‌شد.
به‌ناگاه، نسیمی نرم وزید، گونه‌ام را نوازش داد، مشامم را نواخت،
آخرین گلبرگ صورتی درختِ بِه رقص‌کنان روی بنفشه‌ها افتاد و گم شد،
آواز گنجشک‌ها اوج گرفت و من در جان خود رایحه‌ای آشنا احساس کردم؛
شک ندارم که شمیم خوشِ برخاسته از کوی تو بود که زودتر از پرتو خورشید، در هوا می‌گسترد و بر شهر می‌پاشید؛
و روز زودتر آغاز شد و زیباتر و پرشورتر و من خود را سراسیمه به کنار حوض آب رساندم،
شادمان و خندان از عطری که همه‌ی وجودم را آکنده است.
دل را تنها به همین خوش داشتم که بوی تو را از هوا می‌ربایم و به جان می‌کشم،
بیش از این کو چاره‌ای؟ که «شاخ وصل تو ای درخت امید!/ بس بلند است و دست من کوتاه»!