از پلههای آجری و ساییده کاروانسرا سراسیمه بالا میآیم
و گریزان از بویِ ناخوشِ فرشهای انباشته و پاخوردهای که به دست قالیفروش ورق میخورَد،
خود را به دالان دراز بازار میاندازم.
رنگینکمانی از ذرّهها در ستونی رؤیایی از نور به رقص درآمدهاند.
خطِ بازی ذرّهها را میگیرم و به ظرفهای رنگرنگ ادویهفروش پیر میرسم.
بوی خاکِ کهنهی فرش را که تا ژرفای جانم راه یافته، با عطر زیره و زعفران و ختمی شستوشو میدهم
و راه میافتم به سوی تو.
از خَم بازار که میگذرم، با دیدن پارچههای قرمزرنگ آویخته بر سینهی آفتابخورِ دیوار، پریشان میشوم،
بوی حمّام مشامم را میآزارد و همهی آن طراوت ارمغانگرفته از ادویهها را به یغما میبرد.
به بازگشت میاندیشم و پناه بردن به همان دکان لبریز از گیاهان معطر؛ شوق دیدار تو اما امانم نمیدهد
و به راهَم میخواند و راه میافتم تا برسم به کوی تو.
مردی هر کدام از انگشتهایش را با چند انگشتری رنگارنگ آذین بسته است
و افزون بر آن، بر ریسمانی که بر دستش انداخته، دهها حلقهی آراسته به نگین عقیق و فیروزه را آویزان کرده است
و خریداران را صدا میزند.
جوانی شوریدهحال و آوازخوان، سرِ تکهچوب کوچکی را آتش زده، این سو و آن سو میدود
و باریکهی دود برخاسته از چوب معطرش را از لابلای سر و روی رهگذران عبور میدهد و در فضای خفهی بازار میپراکند.
چه عطر آشنایی دارد این چوب؛ «شاخهای گویی ربوده است، از خم گیسوی دوست»!