آن روزهای دوست‌داشتنی. 9. برگ‌های هميشه طلا

هر چه از سَروهای بلند، با آن شاخه‌های گِره‌درگِرهی که از روی زمین شروع می‌شود و تا بالای درخت ادامه می‌یابد و برای آن هزارتویی می‌آفریند که، چونان موجودی ابهام‌آلود، در هیچ فصلی سینه نمی‌گشاید و پیکر سنگین خود را در برابر تندباد هم تکانی نمی‌دهد، می‌ترسم، سپیدارهای بلند را دوست دارم که با اندک نسیمی، خود را به دست باد می‌سپارند و با رقص تماشایی خود، وزیدن‌های نرم و ناپیدای بهاری را برای همه نمایان می‌کنند.
پاییز که می‌شود، برگ‌های خزان‌زده سپیدار، در برابر بادهای تند غروب، جلوه‌ای دیگر دارد، رقص برگ و باد با طنین آوازی که از خش‌خش برگ‌های زرد و نارنجی آن برمی‌خیزد در هم می‌آمیزد و نماهنگ دلنوازی را در پیش چشم و گوش ما می‌نهد. کلاغ‌ها با شیرجه‌های سیاه خود، عرصه هنرنمایی این نمایش تماشایی را نشانه می‌روند، بی‌خبر اما، که حضور آنان، خود بر زیبایی این تماشاگه رنگین می‌افزاید.
سپیدارها را که می‌نگرم، یادم از دو سپیدارِ خزانی حیاطِ خانه تو می‌افتد که نمی‌دانم چرا همیشه بر آن‌ها رنگی از طلا پوشانده‌اند، هیچ‌گاه عریان نمی‌شوند، نوبرگ نمی‌رویانند و چرا سبز نمی‌پوشند؟ شاید تو همواره سوگواری، و رنگ خزان، نماد سوگ سپیدار. شاید از همین رو است که کبوتران همیشه بر شاخسار بلند آن، در بال‌های کبود خود سر فرو می‌برند و به اندوه می‌نشینند!
سپیدارها هماره یاد تو را در دل من زنده می‌کنند؛ گو که یاد غمگنانه‌ی تو باشد که «خوش در دل ما نشسته است آن»