1
اتوبوس نسبتاً تمیز مدل اوایل دهه پنجاه، با مسافرانش که از تهران به مشهد میآیند و بار و بنه خودشان را علاوه بر صندوق و باربند اتوبوس، در زیر صندلی و بالای سرشان چپاندهاند، از راه نیشابور به نزدیکی مشهد رسیده و اینک در «تپهسلام» است.
راننده، صدای موسیقی را که فقط از بلندگوی کنار فرمان پخش میشود، خاموش میکند و شاگردش کاسه مسی زیر صندلی را برمیدارد و قبل از این که به سمت مسافران حرکت کند، با لهجه غلیظ مشهدی و صدای بلند که تا انتهای اتوبوس و در همهمه مسافران به گوش همه میرسد، فریاد میزند:
ـ «قبر آقا امام هشتمِر با معرفت زیارت کنی، بلند صِلِوات بـِرفـِست»!
و راه میافتد و کاسهاش را که از قبل، یک اسکناس 20 تومانی و چند تا سکه در آن انداخته است، جلو مسافران میگیرد. به ردیف سوم که میرسد، دخترک را میبیند که زانوهایش را روی صندلی گذاشته و از روی شانههای پدرش، پنجره سمت راست را نگاه میکند و پدر میکوشد تا در غبار صبحگاهی، با اشاره، گنبد و گلدستههای حرم را که نمای مهگرفتهای از آن به چشم میآید، به دختر نشان دهد.
شاگرد شوفر، به ردیف سوم که میرسد، کاسه را تکان میدهد تا با صدای جرینگ جرینگ به هم خوردن سکهها، پدر و دختر را متوجه خود کند، و هنگامی که بیمحلی آن دو را میبیند، سرش را به طرف دختر میبرد و میگوید:
ـ «گنبذِر دیدی خانم خردو؟»!
پدر رو به شاگرد میکند، لبخند میزند و یک اسکناس 20 تومانی نو در کاسه شاگرد میگذارد و میگوید:
ـ «بله که دیده! این هم مژدگانیش، این هم گنبدنما، قابلی نداره»!
... و شاگرد شادمان از دریافت اسکناس، تا آخر اتوبوس را تندتر میرود.
اتوبوس بقیه جاده را طی میکند، از خیابانهای خلوت جنوب شرقی مشهد میگذرد و با عبور از پنجراه پایینخیابان به چهارراه مقدم طبرسی میرسد و داخل گاراژ میشود.
در طول مسیر، هر بار که از خیابانی، چشمانداز گنبد و گلدستههای طلایی حرم یا گنبد فیروزهای مسجد گوهرشاد دیده میشود، دخترک سعی میکند، صحنههای پیش روی خود را با رؤیاها و تصورات ذهنی خود تطبیق دهد.
یکبار قد میکشد و از پنجره ردیف آن طرف خودش، انعکاس تابش خورشید را میبیند که یک لحظه بر پوشش زرین گنبد میدرخشد. خنده شیرینی میکند، رویش را به سوی پدر برمیگرداند و با همان بیان کودکانهاش میگوید:
ـ «عجب برقی زد بابا! شما هم دیدی؟»
و پدر گونههای او را میبوسد و میگوید:
ـ «آره عزیزم، من هم دیدم».
اما معلوم است که پدر آن درخشش خیرهکننده را ندیده است. او همچنان در اندیشه بیماری همسر خویش است که او را در تهران گذاشته و اینک با دختر هشتسالهاش، به قصد توسل به امام هشتم، به مشهد آمده است.
اشک در چشمان خسته پدر حلقهزند و بی آن که قطرهای از آن سرازیر شود، با دست گونههایش را پاک میکند و دخترش را به حال خود میگذارد تا همچنان ذوقزده و باهیجان، واقعیت را به جنگ رؤیاهای خودش ببرد.
2
اتوبوس در گاراژ میایستد، پدر کت تاشدهاش را از بالای ساک دستیاش که در بالای سرش گذاشته برمیدارد و میپوشد، آن گاه ساک کوچکش را پایین میگذارد و دوباره روی صندلی مینشیند. روسری رنگارنگ دخترش را مرتّب میکند، دستی به لباسهای دختر میکشد و او را هم مینشانَد تا بقیه مسافران پیاده شوند.
یکی از مسافران که از عقب اتوبوس به صندلی ردیف سوم رسیده است، میایستد و خطاب به مرد میگوید:
ـ «بفرمایید آقای اطمینان».
تعارفی کوتاه رد و بدل میشود و پدر با تشکر از مسافر، کیف سبک و کوچک خود را برمیدارد، دست دخترش را میگیرد و میگوید:
ـ «بیا آرزو جانم»!
و از اتوبوس پیاده میشوند. با دوستش خداحافظی میکند و بی آن که به سمت صندوق اتوبوس برود، راهی در خروجی گاراژ میشود. شاگرد شوفر که هنوز از گنبدنمای 20 تومانی مرد خوشحال است، چمدان مسافران را جابهجا میکند، از لابلای مسافران و بار و بندیل آنها رد میشود، پایش را روی پله دوم نردبان میگذارد و داد میزند:
ـ «بِهِتا خوش بـِگذره، آقای مهندس»!
و مرد بیحوصله رویش را برمیگرداند و برای شاگرد شوفر دست تکان میدهد؛ آرزو اما، علاوه بر دست تکان دادن، لبخندی هم بر لب مینشاند و آن را تحویل شاگرد میدهد و دواندوان به دنبال پدرش میرود.
3
دختر و پدر، با همان لباس و البته بدون ساک دستی ـ که آن را در مسافرخانه گذاشتهاند ـ از حرم بیرون میآیند. نشانههای شادمانی در چهره پدر نمایان است، اما آرزو چنان ذوق کرده است که در پوست خود نمیگنجد. گاه رویش را میچرخاند و به سر در حرم نگاه میکند، گاه چشم در چشم پدر میاندازد و میخندد، و گاهی هم مغازههای مهر و تسبیحفروشی را تماشا میکند. در چشم گرداندنهای خود، یک بار نگاهش به تابلوهای عکاسی و قاب عکسهای یادگاری خانوادگی در جلو پردههای ضریح و گنبد میافتد و روی یک عکس، که تصویر دختری همسن و سال او را در میان پدر و مادرش نشان میدهد، درنگ میکند. پایش سست میشود، میایستد، دست پدر را میفشارد و دیگر نمیتواند جلو گریهاش را بگیرد. خود را در آغوش پدر میاندازد و هقهقکنان، بهانه مادرش را میگیرد.
پدر که از این حال، بهشدت متأثر شده است، میکوشد تأثر خود را پنهان کند. سر پا روی زمین مینشیند و تنها راه چارهای که به ذهنش میرسد این است که بگوید:
ـ «میخواهی ما هم بریم عکس بگیریم، آرزو جان»!
و آرزو که اینک در آغوش پدر آرام گرفته است، میگوید:
ـ «نه، بابا جونم، اما میشه برگردیم حرم؟»
پدر تا این پیشنهاد دختر را میشنود، از جا برمیخیزد و بی آن که جوابی به دخترش بدهد، به سوی حرم میشتابد.
هنوز خورشید غروب نکرده، صدای نقارهخانه بلند میشود و یک لحظه ذهن دختر را میرباید، اما آرزو به آن توجهی نمیکند. اندکی جلوتر، پسرک ژندهپوشی کاغذهای قیفی شکل پر از گندم را به سوی آنها میگیرد. آرزو به او هم نگاه نمیکند. شوق رفتن دوباره به حرم او را امان نمیدهد و میخواهد هر چه زودتر خود را به یکی از رواقهای حرم برساند.
4
از حرم که بیرون میآید، هوا تاریک شده است و پدر نماز مغرب و عشا را در حرم خوانده است. از بازار اطراف حرم که میگذرند، پدر گاه با تند رفتن و گاه با حرف زدن، سعی میکند توجه آرزو را بهخصوص از عکاسیهای مسیر حرم تا مسافرخانه منصرف کند. دختر هم خودش بی آن که پدر بفهمد، به او کمک میکند. اما قبل از آن که به مسافرخانه برسند، در آخرین عکاسی دست پدر را میگیرد و میگوید:
ـ «بابا! میشه ما هم یک عکس بگیریم؟»
پدر نمیداند چه کند؛ دستپاچه و هیجانزده جواب میدهد:
ـ »چرا که نه؟ بریم؟»
و دختر میگوید:
ـ «الآن نه! باشه فردا».
5
پدر و دختر چراغهای اتاق را خاموش کرده، روی تختهای فلزی اتاق کوچک مسافرخانه دراز کشیدهاند، اما در تاریکی اتاق، بی آن که دیگری بداند، چشم هر دو باز است و هر کدام در اندیشهای هستند... دختر بدون آن که تکان بخورد، مدت زیادی بیدار میماند، ولی سرانجام به خواب میرود، آقای اطمینان اما تا خواب به چشمانش میآید، با صدای مناجات که از بلندگوهای حرم پخش میشود، از خواب برمیخیزد، آهسته از اتاق بیرون میرود، وضو میگیرد و باز میگردد. بر سجادهاش مینشیند و در حالی که از نگاه دخترش در امان است، اشک میریزد و آهسته آهسته دعا میکند.
... با پایان اذان صبح نمازش را میخواند و همان طور که نشسته است، سرش را روی تخت دختر میگذارد و خوابش میبرد. صدای نقاره که به گوش میرسد از خواب برمیخیزد و آرام سرش را از روی تخت دختر برمیدارد، سجادهاش را جمع میکند و خودش را روی تخت خودش میکشاند و ساعتی میخوابد.
6
آقای اطمینان و دخترش آرزو در خیابان هستند و روز دوم اقامت در مشهد را برای آخرین بار به سمت حرم میروند تا نماز ظهر را در حرم به جماعت بخوانند و اوایل شب به همان گاراژ طبرسی بروند و به سوی تهران بازگردند.
پیش از آن که به عکاسی برسند، آرزو از پدر میپرسد:
ـ «راستی بابا! میشه با چادر عکس بگیرم؟»
پدر که انتظار این سؤال را نداشت، نمیداند چه جواب بدهد؛ چون نمیداند چادر را از کجا تهیه کند؟ سردرگمیاش را پنهان نمیکند و میگوید:
ـ «حالا بریم تا ببینیم چی میشه»!
به همان عکاسی روز اول میرسند و پدر داخل مغازه میشود. دختر قبل از این که دنبال پدر برود، قدری تأمل میکند و به تماشای قاب عکسها میپردازد و آن گاه با قیافهای جدی وارد عکاسی میشود؛ گویی تصمیم خود را گرفته است.
در همین فاصله، پدر مشکل چادر را با عکاس در میان گذاشته و خوشحال از این که راه حل مناسبی برای این مسأله یافته است، لبخند میزند. عکاس یک چادر سرمهای رنگ و رو رفته با خالهای سفید را از کمد در میآورد و روی سر آرزو میاندازد و میگوید:
ـ «توی عکس خیلی معلوم نـِمـِره که کهنهه»!
چادر کمی برای او بلند است؛ از آرزو میخواهد که اندکی آن را زیر بغل جمع کند. آرزو خیلی ذوق کرده است. جلو آینه میرود و قیافه مناسب خود را انتخاب میکند. دست پدر را میگیرد و جلو پرده ضریح میایستد. یک دست پدر در دست آرزو است و دست دیگرش روی پرده. آرزو هم با یک دست چادرش را جمع و جور کرده و وسط تصویر ضریح ایستاده است. عکاس او را قدری به چپ میکشاند تا تصویر آنها درست وسط عکس باشد، اما آرزو دوباره به وسط پرده میآید و زیرکانه میگوید:
ـ «همین جا میایستم، همه ضریح هم تو عکس بیفته»!
عکاس به آنها قول میدهد که تا قبل از غروب آفتاب، عکس آنها را چاپ کند.
7
بعدازظهر، در مسافرخانه، پدر از مسئول دفتر میخواهد که شماره تلفن تهران را برای آنها بگیرد، گوشی را که در دست میگیرد، تا صدای آن سوی خط را میشنود، گل از گل او میشکفد، نگاهی به آرزو که کنارش ایستاده، میاندازد و به او لبخند میزند و بلافاصله گوشی را در دستهای کوچک دختر میگذارد و میگوید:
ـ «بیا عزیزم؛ مامانه»!
دختر گوشی را میقاپد و دستپاچه میگوید:
ـ «سلام مامان! خوب شدی؟ من خیلی برات واست دعا کردم. مامان! جات خالی؛ این جا این قدر قشنگه! این قدر بزرگه! همون طوری که تو واسم گفته بودی، اما اصلاً فکر نمیکردم این قدر نورانی باشه. مامان چه برقی میزنه درها و دیوارهای حرم! خیلی قشنگه مامان! جات خالیه مامان! کاشکی تو هم اومده بودی».
اصلاً مجال حرف زدن به مادرش نمیدهد و یکریز از حرم و زیباییهای آن تعریف میکند و از این که:
ـ «رفتیم عکاسی، یک عکس هم انداختیم. همین امروز میریم عکسو از اون میگیریم و مییاریم بهت نشون میدیم... مامان! تو عکس یک چادر خوشگل هم سرم کردم».
مثل این که مادر از آن طرف خط گفته باشد:
ـ «ای الهی قربون آرزوی خوشگلم برم».
که آرزو ساکت میشود و میخندد و از پشت گوشی مادرش را میبوسد و گوشی را به پدر میدهد. پدر رویش را از دختر برمیگرداند، اشکش را پاک میکند و میگوید:
ـ «میدونیستم، آقا خیلی مهربونه، تا حالا هر چی ازش خواستم کم نذاشته... خاکِ پاشم»
و گوشی را میگذارد ... آرزو از پدر جدا شده و کمی آن سو تر، دارد به روسریاش ور میرود و آن را روی سرش جابهجا میکند.
8
دختر که قاب عکس را در یک پاکت کاغذی بزرگ گذاشته و آن را به سینه چسبانده است، جلوتر از پدر وارد گاراژ میشود و پدر قبل از آن که پایش را از پیادهرو به داخل گاراژ بگذارد، رو به حرم میایستد و سلام میدهد:
ـ «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا المرتضی و رحمه الله و برکاته»!
ساک دستی و کیسه پلاستیکی تازهای را که معلوم است، سوغاتی مشهد است، در دستهای خودش جابهجا میکند و وارد گاراژ میشود.
همان شاگرد شوفر قبلی مشغول چیدن اثاثیه مسافران تهران روی باربند اتوبوس است. از دور آقای اطمینان و آرزو را میبیند. فوراً از سقف اتوبوس پایین میآید و روبروی آنها میایستد و پس از سلام میگوید:
ـ «خوش آمدِن آقای مهندس! عجب شانسی دارِن که فقط دوتا جای خالی دیگه دارِم، عجب شانسی هم ما دارِم که از ای راه هم با شما همسفرِم»!.
و میپرسد:
ـ «بار دارِن؟ بِدِن بذارُم بالا»!
آقای اطمینان میگوید:
ـ «نه، چیزی نداریم، همین دو تیکه است که با خودمون میبریم تو اتوبوس؛ اشکال که نداره؟»
شاگرد دستی روی سر آرزو میکشد و میگوید:
ـ «نِـه؛ چی اشکال دِرِه؟ خیلی هم خوبه؛ کاشکی همَه مثل شما بارِشا کم بو»!
و در تاریکی اول شب، خودش را از نردبان اتوبوس بالا میکشد و به کارش ادامه میدهد و مرد به سوی دفتر میرود تا بلیت تهیه کند.
9
آرزو دست در گردن پدر انداخته و دو نفری از پنجره اتوبوس در جستوجوی آخرین تصاویری هستند که میتوانند از گنبد و گلدسته نورانی در ذهن خود ثبت کنند.
از شهر که بیرون میروند و هنگامی که دیگر هیچ نشانی از حرم پیدا نیست، آرزو قاب عکس را از توری جلو صندلی برمیدارد و آن را از پاکت بیرون میآورد و در تاریکی اتوبوس نگاه پرسشبرانگیزی به آن میاندازد و پیش از آن که پدر چیزی بگوید، انگشتش را روی قسمت خالی عکس میگذارد و میگوید:
ـ «این جا جای مامانه»!
و پدر او را در آغوش میگیرد و غرق بوسهاش میکند.
10
زمان به پیش میرود و پاییز سال 82 فرا میرسد. خانم اطمینان در آپارتمان کوچک اما تمیز و مرتّب خود بهتنهایی مشغول درست کردن افطاری برای شبهای آخر ماه رمضان است. آرزو که اینک خانمی 38 ساله است، از یک تاکسی مدل بالا پیاده میشود، کیفش را روی دوش میاندازد، دست تنها پسرش را که هشتساله مینماید، میگیرد و وارد کوچهای میشود که نام «شهید اطمینان» را بر خود دارد. در کوچه بیش از سه خانه نیست. زنگ طبقه دوم اولین در را میزند و مادر ـ که خانمی شصتساله است ـ در را به روی او میگشاید.
آرزو قدری عصبانی و کلافه به نظر میرسد؛ به همین دلیل بر سر فرزندش داد میزند و او را به داخل فرا میخواند:
ـ «دِ زودتر بیا دیگه. در رو هم پشت سرِت ببند»!
وارد خانه که میشود، اول اذان است و پیش از آن، مادر همه کارها را سر و سامان داده است: میز افطار چیده شده و فقط مانده است ریختن چای که آرزو برای این کار به سمت کتری روی اجاق گاز میرود.
مادر و دختر مشغول افطار میشوند و پسرک کانالهای تلویزیون را مرور میکند؛ همه شبکهها ـ هر یک با صدایی ـ اذان پخش میکنند. پسر حوصلهاش سر میرود، شبکه یک را ثابت نگه میدارد و از پای تلویزیون برمیخیزد و به اتاقی که درِ آن باز است، سرک میکشد. آرزو صدا میزند:
ـ «بیا این جا، امید! فضولی نکن؛ بیا بشین یک چیزی بخور»!
و مادر میگوید:
ـ «چه کارش داری؟ بذار راحت باشه؛ کاری که نداری طفلکی، حالا تو خودت افطار کن، بعدش به او برس.»
امید با لبخند مادربزرگ خودش را به داخل اتاق میکشاند و چند دقیقه بی سر و صدا همان جا میماند. آرزو که از زمان آمدنش حرف چندانی نزده است، رو به مادر میگوید:
ـ «یک هفته است که رفته و من رو گذاشته با این پسره شیطون. هر چی بهش زنگ میزنم که زودتر بیا، میگه: کارم تموم نشده، هنوز کار دارم. نمیدونم کی برمیگرده»!
مادر دلداریاش میدهد و میگوید:
ـ «خب اون هم کار داره! شغلش همینه، چی کار کنه؟ داره زحمت میکشه دیگه...»!
هنوز حرف مادر تمام نشده است که امید از اتاق بیرون میآید و در حالی که قاب عکس بزرگی را در دست گرفته است، به سمت میز آشپزخانه میدود. عکس را نشان مادر بزرگ میدهد و میپرسد:
ـ «این کیه؟ مامان جون»!
آرزو با دیدن عکس شگفتزده میشود و دستپاچه و سراسیمه از امید میخواهد که مادربزرگ را اذیت نکند، مادربزرگ اما او را به سوی خود فرا میخواند و قاب عکس را که در دست اوست، طوری میگیرد که هر سه نفر آن را ببینند. اول همسرش، یعنی مهندس اطمینان را معرفی میکند که پسر او را میشناسد و میگوید:
ـ «آقاجون را که میشناسم. اون دختره رو میگم»!
و مادربزرگ نگاهی به چهره آرزو میاندازد و میخندد، طوری که اخم دختر را هم باز میکند و او را به خنده میاندازد و میگوید:
ـ «مامانته، چطور نشناختی؟ مگه فرقی هم کرده؟ هنوز همون دختر کوچولوی منه»!
پسر ریسه میرود و قاب را به مادربزرگ میدهد و خود را در آغوش مادر میاندازد، طوری که نزدیک است ظرف سوپ چپ شود، اما مادر با دیدن عکس چنان غرق خاطرات شیرین گذشتهاش شده است که به ان توجهی نمیکند.
11
با اصرار مادربزرگ، آرزو و امید شب را در آن جا میمانند. هنوز پاسی از شب نگذشته که همسر آرزو تلفن میزند تا بگوید که چند روز دیگر هم در مأموریت خواهد ماند و نخواهد آمد. مادر بزرگ با صحبتهای خود از عصبانیت بیشتر آرزو جلوگیری میکند و به او پیشنهاد میدهد که در تعطیلات عید فطر به مشهد برود، تا هم زیارتی کرده باشد و هم امید چند روزی سرگرم شود. آرزو این پا و آن پا میکند و با تردید میگوید:
ـ «حالا ببینم! آخه خیلی وقته نرفتم مشهد، باشه باباش بیاد با هم میریم».
قبل از آن که مادربزرگ جواب آرزو را بدهد، امید که از این پیشنهاد خیلی ذوق کرده است، فریاد میزند:
ـ آخ جونم! مامان جون، شما هم که میآیین؟»
مادربزرگ خستگی و بیماری و بیحالی خود را بهانه میکند و این که:
ـ من همین چند سال پیش رفتم، حالا نوبت شماست، برید بهتون خوش بگذره، اما سوغاتی یادت نره پسرم»!
آرزو در برابر عمل انجامشده قرار گرفته و ظاهراً چارهای نمیبیند جز این که صبح فردا به دنبال بلیت برود.
12
پس از خوردن سحری و گرفتن وضو، و قبل از آن که مادر و دختر به نماز بایستند، آرزو شرمگنانه و خجلتزده رو به مادر میکند و میگوید:
ـ «تو این چند روز باقیمانده تا عید فطر، فرصت هست که یک چادر خوب برای خودم تهیه کنم؟»
و مادر با روی باز و سیمایی شکفته از برق شادمانی، درخواست او را میپذیرد.
13
مادر و پسر کنار پنجره قطار نشستهاند و قطار در آغازین ساعات یک روز روشن پاییزی به مشهد رسیده است. مادر سرش را به پنجره کوپه چسبانده و به شهر مینگرد. فقط به اندازه یک لحظه، هنگامی که قطار از روی پل طبرسی میگذرد، نمای زیبایی از گنبد حرم و مسجد گوهرشاد به چشم میآید و همان جا برق خورشید صبحگاهی بر گنبد طلا میدرخشد. پسر رو به مادر میگوید:
ـ ـ «عجب برقی زد مامان! شما هم دیدی؟»
و مادر گونههای او را میبوسد و میگوید:
ـ «آره عزیزم، من هم دیدم».
اما معلوم است که مادر آن درخشش خیرهکننده را ندیده است. او همچنان در اندیشه همسر خویش است که دو هفته است به مأموریت رفته و او به سفارش مادرش که در تهران مانده، اینک با پسر هشتساله خود، به قصد توسل به امام هشتم، به مشهد آمده است.
مادر به سی سال پیش باز میگردد؛ به لحظهای که با پدر در اتوبوس نشسته بود و گنبد را تماشا میکرد و غرق در زیباییهای خیرهکننده حرم بود و پدر در اندیشههای خود سیر میکرد. آرزو حال آن روز پدرش را اینک درک میکند. او امروز میفهمد که توسل و چنگ زدن به دامان امامان یعنی چه؟
قرار نیست بیشتر از سه روز در مشهد بمانند. اثاث اندک خود را برمیدارند و برای گرفتن تاکسی و رفتن به سوی یکی از هتلهای مشهد روانه میشوند. سر و صدای باربرها و رفت و آمد مسافران و استقبالکنندهها هوش و حواس امید را مشغول کرده است و مادر هم کم و بیش همین حس و حال را دارد؛ اما ذهن او جای دیگری است. هیچ یک متوجه هم نیستند. یک راننده تاکسی اثاث آنها را برمیدارد و در صندوق عقب ماشینش میگذارد و میگوید:
ـ «حاج خانم! تا شـُلغ نـِرِفته، زودتر سوار شِن که الآن هم مسافرا سر مـِرِسَن، هم هتلا شلـغ مـِره».
مادر به یاد شاگرد شوفر اتوبوسی میافتد که سالها پیش با آن به مشهد آمده بود؛ جای مادر را خالی میکند و جای همسرش را که میباید در این سفر همراه آنها میآمد و توانسته است با آنها باشد.
راننده همین که اثاث آنها را در ماشین میگذارد، آرام میگیرد و تا رسیدن به مقصدی که خودش از پیش تعیین کرده است، دیگر حرفی نمیزند و تنها به رادیو گوش میدهد که با پسزمینه آهنگ نقاره، حدیثی از امام رضا(ع) را میخواند.
مادر و پسر هم هر کدام در سکوت خود فرو رفتهاند، و هر دو به پدر میاندیشند: مادر به پدر خود و سفر سی سال پیش با او، و پسر به پدر سفرکردهاش و این که کاش در این سفر زیارتی همراه آنها بود.
تاکسی با رفتن به سوی خیابان طبرسی و با عبور از زیرگذر حرم، به سوی خیابان امام رضا(ع) میراند و در یکی از هتلهای سه ستاره حاشیه خیابان توقف میکند.
14
امید زودتر از مادر از اتاق هتل بیرون رفته است و آرزو جلو آینه اتاق هتل، روسری خود را مرتّب میکند و آرام و مردّد و با رفتاری حاکی از شرم، سراغ چمدانش میرود و چادر مشکیاش را بر میدارد و آن را روی سر میاندازد و خود را در آینه وارسی میکند، به محتوای کیف خود نگاهی میافکند و چشمش به عکس همسرش میافتد و بر روی آن متوقف میشود.
امید به اتاق برمیگردد و مادر را پوشیده در چادری زیبا میبیند؛ چشمانش برق میزند و خنده شیرینی بر لبانش مینشیند و خود را در آغوش مادر میاندازد و میگوید:
ـ «مامان جون راست میگفتن که هیچ فرقی نکردی! درست شدی مثل همون عکس کنار آقاجون»!
با هم از اتاق بیرون میروند تا راهی حرم شوند. در خیابان امام رضا(ع) از کنار فروشگاههای مهر و تسبیح و زعفران و عکاسیهای و نوارفروشیهایی که نوحهخوانی و مدّاحی پخش میکنند، ردّ میشوند. بیشتر از همه دو چیز به گوش آنها میرسد: همخوانی پسربچههایی که تواشیح «دوست دارم صدات کنم تو هم منو صدا کنی!» به گوش پسر خوش میآید و فریادهای شاگردان عکاسی که «حرم، گنبد، بارگاه! شوما عکس میگیری، خانم!» را تکرار میکنند، در گوش مادر میماند.
آرزو هنوز چادر را به شکلی مصنوعی بر سر انداخته است، به گونهای که گاه و بیگاه از سرش میلغزد و او ناشیانه آن را جمع و جور میکند. هر چه پیشتر میرود، این مشکل کمتر میشود. در آستانه ورود به حرم، پسر به دنبال مادر میرود، ولی یکی از دربانان او را به وارد شدن از دری دیگر راهنمایی میکند، تا با گذشتن از بازرسی بار دیگر به هم بپیوندند.
15
پس از نماز ظهر، از حرم بیرون آمدهاند و با شوق و ذوق به هم نگاه میکنند، حالت هر یک از آنان به کسی میماند که حاجت خود را گرفته باشد، گر چه پسر، کوچکتر از آن است که مانند مادر بیندیشد، او همچنان به مادرش مینگرد که در چادر چه دوستداشتنیتر شده است.
در برگشت به سوی هتل محل اقامت، مادر از امید میپرسد که:
ـ «میخواهی بریم یک عکس بگیریم؟»
و پسر، ابرو بالا میاندازد و جست و خیز میکند و میگوید:
ـ «امروز نه، باشه فردا! فردا هم که میآییم حرم؛ نه مامان؟»!
و آرزو حیران از این شباهتهای رفتاری پسر و مادر، وارد یک فروشگاه زغفرانفروشی میشود.
بیرون که میآید، همسر یکی از همکاران شوهرش را میبیند که او هنوز بدون چادر راهی حرم است، اما معلوم است که در کیف خود، چیزی برای پوشاندن خود همراه آورده است و پس از احوالپرسی شگفتزده متوجه میشود که همکاران همسرش پس از یک دوره مأموریت، بدون برنامه قبلی، در قالب یک تور تشویقی، به مشهد آمدهاند و در همان هتلی که مادر و پسر ساکن شدهاند، اقامت دارند، ولی خانم دوست او، از این که همسر آرزو هم با آنها آمده است یا نه، چیزی نمیگوید.
دست پسر را میگیرد و بدون توجه به اطراف، شتابان راهی هتل میشود و در حالی که در برقی هتل باز میشود، از آن سو همسرش را میبیند که با دوستانش راهی حرم شدهاند. سرش را پایین میاندازد و در پشت چادر، اشکهایش را پاک میکند و پسر، بدون هیچ آدابی میدود و از گردن پدر آویزان میشود.
16
روز بعد، سه نفری از حرم بیرون آمدهاند. امید دست پدر را گرفته و از مادر میپرسد:
ـ «مامان! قرار شد امروز چکار کنیم؟»
پدر میگوید:
ـ «باز از مامان چه قولی گرفتی؟»
مادر، توضیح میدهد که:
ـ «قرار بود امروز بریم تو یکی از این عکاسیها و دونفری جلو یکی از عکسهای گنبد یا ضریح عکس بگیریم.»
پدر میپرسد:
ـ «حالا حتماً باید دونفری باشه؟ نمیشه سه نفری عکس بگیریم؟»
یکی از دوستان مرد از دور میآید تا به حرم برود، پدر گوشی موبایلش را در میآورد و به او میدهد، پدر و مادر دست امید را میگیرند و پشت به گنبد میایستند و تصویر متوقف میشود.
17
تاکسی جلو کوچه شهید اطمینان میایستد، و سه نفری از آن پیاده میشوند. وارد آپارتمان که میشوند، مادربزرگ، قبل از همه، آرزو را که چادرش را به طرز زیبایی بر سر انداخته است، در بغل میگیرد و به او خوشامد میگوید و پسر از دور ساک سوغاتیهای مادربزرگ را به او نشان میدهد و آن را روی میز میگذارد.