تاریخ انتشار: 1396/6/7
آن روزهای دوست‌داشتنی. 1. ديوارِ خانه يار

شهر همان شهر خودمان است، محله‌ات آشنا است، خانه‌ات نیز.
فضا هنوز همان رایحه شورانگیز تو را می‌پراکند، اما چشمم که به دیوارها می‌افتد، دلم سخت می‌گیرد.
آیا این همان حصار کهنه  آن سال‌های خانه  تو است؟ خانه  محبوب من؟
نه؛ این آن دیوارهای آشنا نیست، این آن دیوارهایی نیست که بر گِرد سرای پرخاطره  تو کشیده بودند.
از دیوار خانه  تو پیچ‌های امین‌الدوله، رقصنده و عشوه‌گر بالا آمده بود، و بر فراز خشت‌های چیده برهم، که با دقت بسیار بندکشی شده بود، شاخه‌های نازک نسترن چشمک می‌زد
و از همان‌جا بود که شمیمِ دلکشِ یاس و طراوتِ گلِ سرخ کوچه به کوچه می‌غلتید.
این آن دیوارهایی نیست که در وصف آن با خود می‌خواندم: «بر حذر باش که سر می‌شکند دیوارش!»
پای یکی از آن‌‌ها باریکه‌ای بود که در آن، آبی زلال به‌نرمی جریان داشت،
و آب، آینه هر بامداد ما بود که رخسار خواب‌زده  خود را در آن می‌نگریستیم و صفا می‌دادیم؛
و آرام هر شب ما، که بی نوشیدن جرعه‌ای از آن شیرینی خواب در چشمانمان نمی‌نشست.
امروز، تا دیده‌ام به دیوار افتاد، نه از آن یاس‌های سفید نشانی بود، نه از نسترن‌های آشنای روزگار کودکی، و نه از حریر آن آبی که در جوی موج می‌زد و عشق را کوبه‌کو می‌برد.
آه که دلم سخت گرفت و شیرازه  دفتر رؤیاهایم از هم پاشید.
محبوب من!
مرا با دیوارهای خانه‌ات داستان‌ها است و با خودت، «که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی»!


Copyright @ 1998 - 2017 Imam Reza (A.S) Network , All rights reserved.