بر فراز خانههای شهر، رنگی از طلای ناب پاشیدهاند،
درختهای کهنسال هم طلایی شدهاند،
بر چهرهی آدمها نیز بازتابی از یک نور زرین دیده میشود.
چند تکه ابر تیره از مغرب آسمان آویزان است،
گویی یک گوشهی هر یک از آنها را با پولکی به سقف آسمان پیوند کردهاند.
خورشید هم درست خود را در پشت یکی از انباشتهترین همین ابرها پنهان ساخته
و از همان کمینگاه تیغهایش را روی شهر ریخته است.
تیغهای سرازیر و شتابان اما ساختمانها را نخراشیدهاند،
بر صورت آدمها زخم نزدهاند،
شاخسار درختها را نبریدهاند،
تا به آنها رسیدهاند دانههایی از نور شدهاند، افشانهی رنگ شدهاند، برادهی زر شدهاند و شهر را طلایی کردهاند.
پرستوها تا در باغچه نشستهاند، سیاهاند و سفید،
و تا پر میگشایند و خود را به آسمان میکشانند، آنها هم طلایی میشوند؛ پرستوهایی زربال.
و من نشسته بر نیکمتی چوبی در زیر بیدبُنی که با شاخههای آویز خود نسیم غروبگاه را به صورتم میکشاند،
بازی شادانه آفتاب و ابر و زمین را مینگرم
و بر غمزههای مغرورانه خورشیدِ بزرگِ رو به خفتنگاه میخندم
و میدانم که لحظهای بعد، هیچ نشانی از آفتاب بر خانهها نخواهد ماند،
بر درختها نخواهد ماند،
آدمها صورتهایی زرّین نخواهند داشت،
و پر و بال پرستوها باز سیاه است و سفید.
سرانجام خورشید خُفت،
آفتاب دامن برکشید،
آسمان به تیرگی رفت،
اما بهناگاه برقی زانسو جهید و پایید
و باز خانهها طلایی شد،
درختان و آدمها نیز و پرستوها هم.
رو برگرداندم تا چشمهی نور را پیدا کنم.
بام خانهی تو بود که میدرخشید «بیا و خرگه خورشید را منوّر کن»!