تاریخ انتشار: 1396/6/25
آن روزهای دوست‌داشتنی. 6. دريای بيکران مِهر

گفتم: نمی‌آیم. گفت: چاره‌ای نیست، باید برویم. پذیرفتم و بار بر بستم و راهی شدم. بامدادان رحیل، از دروازه نگذشته بودم که نیم‌نگاهی به پسِ پشت افکندم و دلم ترکید. شهر هنوز زنده بود و نفس می‌کشید، هنوز آدم‌ها و ماشین‌ها هم‌چون خون تازه در رگ‌رگ خیابان‌ها و کوچه‌ها در آمدوشد بودند.
دیشب که برای وداع پیشانی بر کوی تو نهاده بودم، با خود می‌انگاشتم که اگر من نباشم، تو را با اَحدی نظر نیست و نبض شهر نخواهد تپید. اما اینک من نیستم، در آستانه رفتن، بر دروازه ایستاده‌ام و تو را می‌پایم که بی من نظر با که می‌بازی؟ می‌بینم که با همه کس.
و می‌بینم که شهر همان شهر است و تو همان که بودی، با آن خنده‌های نمکین‌ات بر همه مردمان شهر و من بر پندار بیهوده خویش تلخندی می‌زنم که چه خودخواهم من، با این انگاره‌های پوشالی‌ام که فکر می‌کردم شهر بی‌من همه را حبس می‌شود و تو نگاه از همه برمی‌گیری و همگان را آوارگی و کوه و بیابان‌شان آرزو است!
محبوب من! اینک دریافتم که دریای زلال مهر تو بی‌کران‌تر از آن است که تنها من بدان چشم بدوزم. دیگران را نیز سهمی است؛ بگذار بنوشند، بگذار سیراب شوند. من اما امروز می‌روم و می‌آیم و باز، چونان مردمان شهر، سر به آستان تو می‌سایم. می‌آیم و باز، به سان همه شیفتگان، از عطر گرم اقاقی‌های کوی تو سرشار می‌شوم، و جرعه‌ای از ساغر سحرآمیز دیدار تو می‌نوشم و تشنگی می‌زدایم؛ «زیرا که سرمست و خوشم، زان چشم مست و دلربا»!


Copyright @ 1998 - 2017 Imam Reza (A.S) Network , All rights reserved.