تاریخ انتشار: 1396/6/25
آن روزهای دوست‌داشتنی. 7. خانه اثيریِ تو

سَرم را بالا گرفتم تا گونه‌ام بوسه‌گاهی باشد برای مرواریدهایی که از صدف پاک آسمان رها شده و به مهمانی ما آمده‌اند. بنفشه حسودی‌اش شد، رخ در هم کشید و خشمگنانه صورتش را از من برگرداند. می‌خواست خودش تنها میزبان همه باران شود، از نثار یک قطره هم دریغ داشت. روگردانی بنفشه کار خودش را کرد، دلم برایش سوخت، سرم را پایین آوردم و همه مرواریدها را هدیه او کردم. سهم من دانه‌ای بیش نشد که آن را، یادمان روز پرشورِ بارانی، فرو خوردم. قطره بر جانم نشست و دلم اقیانوسی شد، آرام.

با این دلِ دریایی، راهِ خانه اثیری تو را در پیش گرفتم، دانستم که امشب در سر شوری دارم و مرا به آن کوی هزارتوی تو راهی هست. و دلم گواهی داد که امشب تو را نیز با این دریا حکایتی دیگر است.

باران بند آمد و آسمان آرام گرفت، و من اندکی دورتر از ایوان بلند خانه تو، در سکوتی ژرف، به تماشای گل‌بوته‌هایی نشستم که از سینه دیوار خانه‌ات بالا رفته بودند. دمی خاموش ماندم تا شاید حجاب از چهره برگیری و لَختی، قدِ رعنای خودت را در قاب دیدگان بی‌سویم بنشانی.

پنجره‌ای گشوده نشد، پرده‌ای کنار نرفت، هیچ کس حجاب از سیمایی برنگرفت، من اما، خاموشی‌ام، که آن را دراز می‌انگاشتم، دیر نپایید، دل دریایی‌ام موج‌موج جوشید و خیزاب‌های آن تا آینه چشمانم فراز رفت و گونه‌ام سفره‌ای شد برای مرواریدهایی که از صدفِ دیده‌ام می‌غلتید. بنفشه نبود و ندید، تا از این حکایت دل و دریا و سرشک و باران که میان من و تو افتاده است، بیش‌تر رشک ورزد؛ «روی زمین چو قصه‌ی فرهاد کوهکن/ پُر شد حکایت من و شیرین حکایتی»!


Copyright @ 1998 - 2017 Imam Reza (A.S) Network , All rights reserved.