تاریخ انتشار: 1396/6/25
آن روزهای دوست‌داشتنی. 8. سنگ صبور

پا بر سینه‌کش کوه می‌گذارم و نفس‌نفس‌زنان بالا می‌روم. لب‌هایم خشکیده و نمِ آبی حتی بر زبانم نمانده است که طراوتشان دهم. اندکی می‌آسایم و نگاهی به درّه پشت سر می‌افکنم که آن را به‌دشواری پیموده‌ام تا کوله‌پشتی رنج‌هایم را به خلوت کوه آورم و فریادهای خفته در گلویم را بر سینه‌ی فراخِ این آسمان نزدیک بپاشم.
گام‌های لرزان خود را آهسته‌آهسته بر شیب تند درّه می‌نهم و بوته‌های تنومند علف و سنگ‌های نوک‌تیز بیرون‌زده از خاک را تکیه‌گاه کفش‌های لغزان خود می‌کنم و بی‌نگاه به ژرفای زیرپا سرازیر می‌شوم، تا خود را به رود خروشان برسانم و اندوهی را که آسمان آن را به من برگردانده و بر سرم آوار کرده است، به جاری آب بسپارم و آرام شوم.
دستانم تهی است و سینه‌ام مالامال؛ دستانم از پاسخ و سینه‌ام از نیاز. به شهر بازمی‌گردم و راهِ خانه‌ی تو را در پیش می‌گیرم و سر بر دیوار خانه‌ات می‌نهم تا غمِ سنگین اندرون را بر سنگِ صبور خانه‌ی تو گریه کنم که از آسمان فراخ‌تر است و از آب مهربان‌تر. تا بغض‌های پنهانی خود را بر ایوان خانه تو بنالم که از سپهرِ فرازین بلندتر است و از جاری آب روان‌تر.
تو مهربان‌ترینی ای محبوب! که بی‌تو نه کوه را یارای شنیدن انبوهِ درد من است و نه آب را تابِ صبوری بر اندوهی که کم نیست. کجا می‌روم تا بلندِ کوه؟ کجا می‌روم تا جاری رود؟ «معشوق همین‌جا است بیایید، بیایید»!


Copyright @ 1998 - 2017 Imam Reza (A.S) Network , All rights reserved.