خانه خالهجان را دوست میداشتم. از چند محلّه شلوغ و چند کوچه بلند میگذشتم و یک سراشیبی کوتاه را میپیمودم، تا به آنجا برسم. آن خانه هم حیاط داشت مثل حیاط خودِ ما، باغچهای سرسبز داشت و حوض آبی داشت با ماهیهای قرمز و اتاقهای فراخ و پنجرههای بزرگ، مثل خانه خود ما، زیرزمینی داشت اندکی تمیزتر از سرداب خانه ما و پشت بامی که رفتن به آن برای ما چندان راحت نبود، باید اجازه میگرفتیم، باید نردبان میگذاشتیم، که دشوار بود. مثل خانه خود ما ایوان داشت، اما من عاشق ایوان این خانه بودم. باریک بود و جایی نه چندان مناسب برای نشستن، نردههایی داشت که تکیهگاه محکمی به شمار نمیرفت، ایوان، خلوتگاهِ اندک لحظههای شیفتگی سالهای کودکی من بود، آن گاه که به خانه خاله میرفتم.
عصر که آفتاب پر میکشید و میرفت و نسیمی برخاسته از خنکای غروب وزیدن میگرفت، و پنجرههای بزرگ اتاقها به روی آسمان باز میشد، من بودم و تنهایی و هوای دلکش ایوان، با آن دیوار کوتاهی که باید روی پنجههای پایم بلند میشدم تا قد بکشم و بتوانم از آنجا دیوارهای خانه زیبای تو را به تماشا بایستم، «تا منوّر گردد از دیدارت ایوانم چو شمع»