هر چه از سَروهای بلند، با آن شاخههای گِرهدرگِرهی که از روی زمین شروع میشود و تا بالای درخت ادامه مییابد و برای آن هزارتویی میآفریند که، چونان
ادامه..
سَرم را بالا گرفتم تا گونهام بوسهگاهی باشد برای مرواریدهایی که از صدف پاک آسمان رها شده و به مهمانی ما آمدهاند. بنفشه حسودیاش شد، رخ در هم کشید
ادامه..
گفتم: نمیآیم. گفت: چارهای نیست، باید برویم. پذیرفتم و بار بر بستم و راهی شدم. بامدادان رحیل، از دروازه نگذشته بودم که نیمنگاهی به پسِ پشت افکندم و دلم ترکید.
ادامه..
بر فراز خانههای شهر، رنگی از طلای ناب پاشیدهاند،درختهای کهنسال هم طلایی شدهاند،بر چهرهی آدمها نیز بازتابی از یک نور زرین دیده میشود.چند
ادامه..
از پلههای آجری و ساییده کاروانسرا سراسیمه بالا میآیمو گریزان از بویِ ناخوشِ فرشهای انباشته و پاخوردهای که به دست قالیفروش ورق میخورَد،خود
ادامه..
شهر همان شهر خودمان است، محلهات آشنا است، خانهات نیز.فضا هنوز همان رایحه شورانگیز تو را میپراکند، اما چشمم که به دیوارها میافتد، دلم سخت میگیرد.آیا
ادامه..